حقايق دردناک   

 

 

یک روز آفتابی بود. من تازه امتحانم رو داده بودم. گرچه که خیلی خوب نبود ولی خوشحال بودم که تموم شده. خیلی وقت بود که درگیرش بودم. از مرکز امتحان اومدم بیرون و رفتم توی یک فروشگاه که تموم وسایل مربوط به کریسمس رو می فروخت و چند تا درخت بزرگ کاج رو هم توی فروشگاه تزئین کرده بودن. خلاصه بعد از نیم ساعت چرخ زدن توی مغازه ، اومدم بیرون و تصمیم گرفتم که یک چیزی واسه ی ناهار بخرم و برم دانشگاه . توی اون قسمت از شهر هم مثل خیابون های اطراف دانشگاه ، یک ماشین هایی هستن که غذای سرپایی می فروشن که اینجا بهشون می گن Lunch Truck . داشتم از کنار یکی از اونها رد می شدم که ناگهان چشمم افتاد به یک خانم حدود 40 ساله سیاهپوست که روبروی یکی از اون ماشینهای سیار ایستاده بود و باحسرت بسیار به مردمی که بدون هیچ توجهی به اون و اطرافشون ، می یومدن و ناهار می خریدن ، نگاه می کرد. بوی ساندویچ و انواع سالادهای مختلف توی خیابون پیچیده بود. من دوباره به اون زن نیگاه کردم و حتی اشک رو هم توی چشاش دیدم. یک آدم بیچاره ای بود که با حسرت زیاد از دور به غذاهایی که مردم می گرفتن ، ذل زده بود. من از کنارش گذشتم ولی قیافش و حالت نگاهش و اشک توی چشاش از ذهنم بیرون نمی رفت. بدجوری تحت تأثیر قرار گرفته بودم. چند قدمی دور شدم. به خودم گفتم : " مصی ، اگه الان کاری نکنی براش ، بعداً عذاب وجدان می گیری و همش خودتو سرزنش می کنی ". توی همین فکر بودم که ناگهان برگشتم . دیدم که اون زن داره آروم آروم می یاد... خیلی با احتیاط رفتم طرفش و بدون اینکه حس کنه که من دارم بهش خیلی ترحم می کنم ، ازش پرسیدم که آیا می خواد چیزی بخوره؟؟؟ بیدرنگ جواب داد : Sure. من که دلم داشت واسش کباب می شد بهش گفتم که با من بیاد...نمی دونین طفلی با چه تعجبی به من نگاه می کرد. شاید فکر می کرد که داره خواب می بینه....خلاصه کمی توی صف ایستادیم. از این خیلی خوشم اومد که گدایی نمی کرد و خیلی هم مؤدب بود. وقتی که نوبت ما شد ، یک کیک و شکلات برداشت ولی من می دونستم که داره ملاحظه می کنه...آخه اون اصلأ به جاییش نمی رسید...من بهش پیشنهاد دادم که اگه می خواد ، می تونه یک ناهار داغ و درست حسابی انتخاب کنه...زود پذیرفت و کیک و شکلات رو برگردوند و به جاش دو تا هات داگ خواست و دو تا نوشیدنی مختلف هم با اجازه ی من برداشت...طفلی فکر می کرد حالا الان چه اتفاقی می افته....آدمهایی که توی صف بودن با تعجب به من نگاه می کردن و حتمأ می گفتن این دختر دیوونه هست...ولی من برام اون موقع تنها چیزی که مهم بود ، سیر کردن شکم اون زن مظلوم بود. خلاصه غذا رو بهش دادم و همه ی اینها با هم شد 4 دلار و چند سنت که در برابر همه ی خرجایی که من می کنم هیچه....براش آرزو کردم که لذت ببره و ازش خداحافظی کردم...خیلی حس خوبی داشتم....می خواستم پر در بیارم...می دونستم که خدا اینو بی جواب نمی ذاره...با خودم گفتم : امروز من بهش غذا دادم ، روزای دیگه چی؟؟؟ اونم با این مردم بی اعتنا...باز دلم گرفت.

 

 

 

چند روز پیش یک ایمیل گرفتم از یکی از دوستام که پارسال توی تیم باستان شناسی ترکیه با هم آشنا شده بودیم... چون من امسال اون سایت رو نرفته بودم ، برام از اتفاقایی که امسال اونجا افتاده بود گفته بود...یادمه که 3 تا سگ داشتیم توی پایگاه حفاری و اونها خیلی مراقب ما بودن...2 تا نر بودن و 1 ماده. یکی از نرها پارسال یکی از پاهاش بدجوری آسیب دیده بود که براش گچ گرفتن ازطرف سرپرست هیات حفاری که آمریکایی بود!!!!!!!!!! دوستم توی ایمیل نوشته بود که پای رایفل هنوز مشکل داشته امسال هم و به این نتیجه رسیدن که باید عملش می کردن!!!!!!!!!!!!! بعد گفت که چون هزینش در حد $$$ بوده ، یک جلسه گذاشتن و از کسانی که مایل بودن ، پول جمع کردن برای عمل کردن پای رایفل!!!! وای نمی دونین من چقدر با خوندن این ایمیل فشار خونم رفت بالا....آخه یک سگ ، که نه جوونه ونه سگ چوپان ، فقط یک سگ روستا بود چطور می تونه اینقدر اهمیت داشته باشه که حاضرن براش جلسه بذارن و پول جمع کنن که پاش رو عمل کنن ولی همین آدمها وقتی توی خیابون های کشورشون راه می رن ، اصلأ هیچ توجهی به همشهریهای محتاج خودشون ندارن؟؟؟!!! آدمهای محتاجی که می تونن با 5-4 دلار در روز سیر بشن...آخه این اصلأ مبلغی نیست که آدم بخواد ازشون دریغ کنه...

من هم در جواب به این دوست امریکاییم نوشتم که : امیدوارم روزی بیاد که مردم آمریکا به جای این همه توجه به سگ ها و حیوانات دیگه ، یک ذره هم به مردم اطرافشون توجه کنن...

 

لینک
دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥ - کیمیا

   به جشن مهرگان نزديک هستيم   

جشن مهرگان متعلق به فرشته بزرگ مهر است و برابر با مهرروز (شانزدهم مهر) است و مطابق گاهنمای کنونی دهم مهر می باشد اين جشن فرخنده و زيبا در گذشته ميان ايرانيان مقامی بسيار ارجمند در حد نوروز داشت و همانگونه که ايرانيان نوروز را بواسطه پايان سرما و آغاز بهار جشن می گيرندمهرگانرا نيزدر نيمه سال و با پايان فصل گرما و شروع سرما جشن می گرفتند آداب و رسوم آن بسيار شبيه به نوروز است و همانطور که نوروز را به پادشاه افسانه ای ايران جمشيد نسبت می دهند مهرگانرا نيز به فتح و پيروزی فريدون ديگر قهرمان ايرانی بر ضحاک نسبت داده می شود ولی در حالت کلی چون ايزد مهر نزد کليه اقوام آريايی سابقه ای ديرين دارد و قديميترين آيين آرياييان می باشد نزد هر دو دسته ايرانيان و هندوان در يک روز گرامی داشته می شود و مهردر زبان سانسکريت هم بمعنی دوستی است و در ويد کتاب مذهبی برهمنان مانند اوستا ايزد روشنايی و فروغ می باشد و زرتشتيان بپرستشگاه خويش درب مهر گويند هر دو جشن مهرگان و نوروز از آثار درخشان و جاودان ايران زمين هستند و برماست که اين دو ميراث گرانقدر نياکانمان را همچون دو گنجينه گرانبها سينه به سينه و نسل به نسل انتقال دهيم چرا که هويت و پهنای مرز ايران زمين را اين دو جشن به وضوح نشان می دهد و هر کجا نوروز و مهرگان جشن گرفته شود آنجا ايران است و هر که ايندو جشن با شکوه و زيبا را برگزار کند ايرانی. مهرگان و نوروز در کنار يکديگر هزاران سال است که همانند دو ستون محکم و استوار پايه های استقلال و فرهنگ ايرانی را حفظ نموده اند و آنرا از هجوم تازی و بيگانه محفوظ داشته اند و در هر زمانی که قدرت حاکمه نتوانسته استقلال ايران را حفظ کند و سرزمين عزيزمان گرفتار قومی بيگانه گشت و به چند پاره تقسيم گرديد برگزاری همين آيين های ساده ولی سحر انگيز ايرانيان را همدل ساخته و بار ديگر کنار هم جمع نمود .

در پناه یزدان مهر تندرست و شاد زیوی...... تا درودی دگر بدرود.

لینک
پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥ - کیمیا

   اینتر ناسیونالیسم ایرانی   

از یکی از دوستان شنیدم که‌:

در پی اعلام اين نکته که تا کنون ۶۵۰۰۰ شرکت تجاری ايرانی در دبی ثبت شده اند، يکی از ايرانيان گفت: ما ايرانی ها صبح در تهران از خواب بيدار می شويم. محل شرکت تجاری و مرکزخريدمان در دبی است. استعدادمان در تهران کشف شده ، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصيل به فرانسه يا لندن می رويم، اما چون از کار در اروپا خوش مان نمی آيد، در ايالات متحده آمريکا کار می کنيم. و هر وقت بيکار شديم برای گرفتن حقوق بيکاری به اروپای مرکزی می رويم. برنامه های تلويزيونی مان از لس آنجلس پخش و در خرم آباد دريافت می شود. فيلم های مان را در بيابان های ايران می سازيم. اما در ونيز و پاريس و برلين آنها را نمايش می دهيم و از آنجا جايزه فيلمسازی می گيريم.

در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلطنت هستيم، مهم ترين مقالات سياسی مان در اوين نوشته می شود، اما در پاريس خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شويم، اما صلاحيت مان در تهران رد می شود، بنابراين در برلين انتخابات را تحريم می کنيم و در لندن تصميم می گيريم رفراندوم برگزار کنيم. در هلند عضو پارلمان و در اسرائيل رييس جمهور می شويم. در تهران با حکومت مخالفت می کنيم، در عراق با حکومت می جنگيم، اما در لبنان از حکومت دفاع می کنيم. در تهران کنسرت موسيقی راک برگزار می کنيم، اما در فرانکفورت کنسرت موسيقی سنتی مان با استقبال آلمانی ها روبرو می شود، در آنکارا در کنسرت موسيقی پاپ ايرانی شرکت می کنيم، اما در آنتاليا می رقصيم. در کانادا برنده مسابقه ملکه زيبايی می شويم. حقوق زنان مان در مشهد نقض می شود، اما در سوئد از حقوق زنان دفاع می کنيم.

وليعهد و ملکه مان  در آمريکا هستند، رئيس جمهورسابق مان در پاريس زندگی می کنند، رئيس قوه قضائيه مان متولد عراق است، در عوض نخست وزير عراق سالها در ايران زندگی می کرد و رئيس جمهور اسرائيل متولد ايران است. در ايران زندگی می کنيم، در ترکيه تفريح می کنيم، در آمريکا پولدار می شويم و برای مرگ به ايران برمی گرديم!!!!!

لینک
پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥ - کیمیا